به گفته سایت حوادث جام نیـوز، درحال رسیدگی به پرونده قتلی بودم، اما باید به سر صحنه می‌رفتم و درباره حادثه‌ای که رخ داده بود تحقیق می‌کردم. هوا بشدت گرم بود و وقتی به محل حادثه رسیدم، جمعیت زیادی جمع شده بودند. مقتول مرد جوانی بود که جسدش در کنار پیکان تاکسی افتاده بود. از صحبت‌های شاهدان حادثه این‌طور برمی‌آمد که مقتول راننده تاکسی و قاتل یکی از مسافرانی بوده که بعد از درگیری و به قتل رساندن راننده پا به فرار گذاشته است.

 

از آنجا که از زمان وقوع قتل زمان زیادی نگذشته بود حدس می‌زدم که قاتل هنوز از محل قتل دور نشده باشد، به ماموران دستور دادم که در اطراف گشت زنی کنند و با دیدن فرد مشکوکی او را بازداشت کنند. همزمان از چند شاهد ماجرا هم تحقیق کردم.

 

یکی از شاهدان که مرد میانسال و درشت هیکلی بود، گفت: نمی‌دانم درگیری آنها سر چه بود. من وسط درگیری متوجه دعوای آنها شدم و با چند رهگذر سعی کردیم که مانع از درگیری آنها بشویم، اما همان موقع مرد مسافر چاقوی کوچکی از جیبش در آورد و به سمت راننده گرفت. راننده بشدت ترسیده بود و داد زد سیامک نزن و ما تا خواستیم به آنها برسیم او چاقو را زده بود.

بعد از رفتن شاهد ماجرا فکرم بشدت مشغول شد، راننده، متهم را به اسم کوچک صدا زده بود و این نشان می‌داد که آنها همدیگر را می‌شناختند و مسافر نبوده است.

 

از روی شماره پلاک خودرو، هویت مقتول شناسایی شد و به خانواده او ماجرا را اعلام کردیم. مادر مقتول اولین کسی بود که از خانواده مرد جوان دیدم. پیرزن بشدت گریه کرده بود و حال خوبی نداشت. از مادر مقتول در مورد دوستان مقتول و پسری به نام سیامک پرسیدم و پیرزن گفت: چندباری شنیدم که پسرم تلفنی با فردی به نام سیامک صحبت می‌کند، اما نمی‌دانم این شخص کیست و چه کاره است. برای یافتن ردی از سیامک سراغ شماره‌هایی که مقتول با آنها تماس گرفته بود رفتیم و در این میان شماره‌ای را بدست آوردیم که مقتول چند بار و هر بار حدود ۵ دقیقه با او صحبت کرده بود.

 

باتوجه به مشکوک بودن ماجرا هویت صاحب شماره و چند شماره دیگر را به دست آوردیم. در میان نام صاحبان شماره تلفن چشمم به اسم سیامک افتاد. با دیدن نام سیامک و احتمال این‌که او همان متهم متواری است دستور بازداشتش را صادر کردم.

 

سه سالی از قتل راننده گذشت و هیچ ردی از سیامک بدست نیامد تا این‌که گفته دستگیری سارق خودرویی به دستم رسید. متهم چند ماه قبل خودروی زانتیایی را سرقت کرده بود.

 

آن روز در نبود همکارم من به پرونده او رسیدگی کردم و متهم را برای آخرین تحقیقات به اتاقم آوردند و مشغول نوشتن صورت جلسه بودم و همان‌طور که سرم پایین بود از متهم اسم و فامیلش را خواستم و او همان اسم و فامیلی را گفت که سه سال دنبالش بودیم.

 

اسمی که او بر زبان آورد مرا بی‌درنگ یاد پرونده قتل آن راننده تاکسی انداخت. بلافاصله گزارشی تنظیم کردم مبنی بر این‌که اجازه بازجویی در چارچوب پرونده دیگر را از متهم پرونده سرقت بگیرم و فردای آن روز اجازه بازجویی صادر شد.

 

متهم که انگار حسابی گیج شده بود فردای آن روز برای دومین بازجویی به اتاق کارم آمد. روی صندلی که نشست به او گفتم که از سه سال قبل به عنوان مظنون یک پرونده قتل دنبال او بوده‌ایم. او که کمی دستپاچه شده بود سعی کرد اعتماد به‌نفس خود را از دست ندهد و گفت: «من روحم هم از این چیزی که شما می‌گویید خبر ندارد. حتما تشابه اسمی وجود دارد.»

 

اما وقتی مدارک را برایش رو کردم، مجبور به اعتراف شد، البته پرونده به همکارم ارجاع شد، اما ماجرا از این قرار بود که متهم با مقتول اختلاف مالی داشته و قرار بوده با هم در کاری شریک شوند. آن روز با هم قرار گذاشته بودند که در مورد کارشان با هم حرف بزنند، اما بحث‌شان به جای باریک می‌کشد و مقتول ماشین را کنار می‌زند و از سیامک می‌خواهد که از ماشین پیاده شود و بعد هم به او می‌گوید حالا که از همین اول در این کار اختلاف وجود دارد با او شریک نمی‌شود. او هم عصبانی شده و به مقتول می‌گوید که نباید زیر قولش بزند و خلاصه هر دو از ماشین پیاده شده و با هم دست به یقه می‌شوند و سیامک با ضربه چاقو راننده را از پای در می‌آورد.

جام جم

۱۱۰

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما